کوهنورد


اين مطلب باز متفاوته با مطالب قبلي که توي اين وبلاگ خونديد ، ايندفعه ميخوام با يک داستان آپديت کنم ، يک داستان کوتاه اما عميق ، وقتي يکي دو سال پيش اين داستان رو خوندم بيشتر از داستانهاي کوتاه ديگه اي که تا اون موقع خونده بودم منو به فکر برد . داستان نسبتا معروفي هم هست و حتي شايد قبلا خونده يا شنيده باشيدش . به هر حال اميدوارم براي تعداد زيادي تکراري نباشه و کسي هم از اينکه مثل اکثر مطالب وبلاگ علمي يا طنز نيست شاکي نشه .




داستان درباره کوهنوردي ست که مي خواست بلندترين قله را فتح کند .بالاخره بعد از سالها آماده سازي خود، ماجراجويي اش را آغاز کرد. اما از آنجايي که آوازه ي فتح قله را فقط براي خود مي خواست تصميم گرفت به تنهايي از قله بالا برود.
او شروع به بالا رفتن از قله کرد ،اما دير وقت بود و به جاي چادر زدن همچنان به بالا رفتن ادامه داد، تا اينکه هوا تاريک تاريک شد.
سياهي شب بر کوهها سايه افکنده بود وکوهنورد قادر به ديدن چيزي نبود . همه جا تاريک بود .ماه و ستاره ها پشت ابر گم شده بودند و او هيچ چيز نمي ديد .
در حال بالا رفتن بود ،فقط چند قدمي با قله فاصله داشت که پايش لغزيد و با شتاب تندي به پايين پرتاب شد .در حال سقوط فقط نقطه هاي سياهي مي ديد و به طرز وحشتناکي حس مي کرد جاذبه ي زمين او را در خود فرو مي برد . همچنان در حال سقوط بود ... و در آن لحظات پر از وحشت تمامي وقايع خوب وبد زندگي به ذهن او هجوم مي آورند.
ناگهان درست در لحظه اي که مرگ خود را نزديک مي ديد حس کرد طنابي که به دور کمرش بسته شده ، او را به شدت مي کشد.
ميان آسمان و زمين معلق بود ... فقط طناب بود که او را نگه داشته بود و در آن سکوت هيچ راه ديگري نداشت جز اينکه فرياد بزند : خدايا کمکم کن ...
ناگهان صدايي از دل آسمان پاسخ داد از من چه مي خواهي ؟
-
خدايا نجاتم بده
-
آيا يقين داري که مي توانم تو را نجات دهم ؟
-
بله باور دارم که مي تواني
-
پس طنابي را به کمرت بسته شده قطع کن !!


لحظه اي در سکوت سپري شد


کوهنورد صلاح خود را در چنگ زدن به طنابش ديد و تصميم گرفت با تمام توان اش طناب را بچسبد .
فرداي آن روز گروه نجات گزارش دادند که جسد يخ زده کوهنوردي پيدا شده ... در حالي که از طنابي آويزان بوده و دستهايش طناب را محکم چسبيده بودند ، فقط چند قدم بالاتر از سطح زمين ...






حالا من چي ؟ تو چي ؟


چقدر بندها ي زندگيمون رو محکم چسبيديم ؟ چقدر حاضريم وقتي گرفتار ميشيم از چنگ انداختن به طنابمون بگذريم ؟


تو چنين شرايطي حاضر ميشيم طنابمون رو ببريم ؟



اصلا معلق و آويزون موندن بهتره يا رها شدن و ... ؟؟؟؟؟




توي پرانتز : منم يکي مثل شمام و به احتمال زياد با توکل و ايماني کمتر از شما (البته خيلي از خواننده ها هم که ميشناسن ) ، پس بيخود رو منبر نرم .اما بد نيست گاهي به اين مسئله فکر کنيم (مخصوصا اگر توي موقعيت سختي هم گير کرديم).



نوشته شده توسط نويد کمال فر در سه‏شنبه 5/10/1385 و ساعت 4:54 عصر
نظرات ديگران()
يک داستان و يک نقد



چند روز پيش ، خانم يوليا واسيلي يونا ، معلم سر خانه ي بچه ها را به اتاق کارم دعوت کردم. قرار بود با او تسويه حساب کنم. گفتم:
ــ بفرماييد بنشينيد يوليا واسيلي يونا! بياييد حساب و کتابمان را روشن کنيم … لابد به پول هم احتياج داريد اما مشاءالله آنقدر اهل تعارف هستيد که به روي مبارکتان نمي آوريد … خوب … قرارمان با شما ماهي 30 روبل
ــ نخير 40 روبل … !
ــ نه ، قرارمان 30 روبل بودمن يادداشت کرده ام … به مربي هاي بچه ها هميشه 30 روبل مي دادم … خوب … دو ماه کار کرده ايد
ــ دو ماه و پنج روز
ــ درست دو ماه … من يادداشت کرده امبنابراين جمع طلب شما مي شود 60 روبل … کسر ميشود 9 روز بابت تعطيلات يکشنبه … شما که روزهاي يکشنبه با کوليا کار نميکرديد … جز استراحت و گردش که کاري نداشتيد … و سه روز تعطيلات عيد
چهره ي يوليا واسيلي يونا ناگهان سرخ شد ، به والان پيراهن خود دست برد و چندين بار تکانش داد اما … اما لام تا کام نگفت! …
ــ بله ، 3 روز هم تعطيلات عيد … به عبارتي کسر ميشود 12 روز … 4 روز هم که کوليا ناخوش و بستري بود … که در اين چهار روز فقط با واريا کار کرديد … 3 روز هم گرفتار درد دندان بوديد که با کسب اجازه از زنم ، نصف روز يعني بعد از ظهرها با بچه ها کار کرديد … 12 و 7 ميشود 19 روز … 60 منهاي 19 ، باقي ميماند 41 روبل … هوم … درست است؟
چشم چپ يوليا واسيلي يونا سرخ و مرطوب شد. چانه اش لرزيد ، با حالت عصبي سرفه اي کرد و آب بيني اش را بالا کشيد. اما … لام تا کام نگفت! …
ــ در ضمن ، شب سال نو ، يک فنجان چايخوري با نعلبکي اش از دستتان افتاد و خرد شد … پس کسر ميشود 2 روبل ديگر بابت فنجان … البته فنجانمان بيش از اينها مي ارزيد ــ يادگار خانوادگي بود ــ امابگذريم! بقول معروف: آب که از سر گذشت چه يک ني ، چه صد ني … گذشته از اينها ، روزي به علت عدم مراقبت شما ، کوليا از درخت بالا رفت و کتش پاره شد … اينهم 10 روبل ديگر … و باز به علت بي توجهي شما ، کلفت سابقمان کفشهاي واريا را دزديد … شما بايد مراقب همه چيز باشيد ، بابت همين چيزهاست که حقوق ميگيريد. بگذريم … کسر ميشود 5 روبل ديگر … دهم ژانويه مبلغ 10 روبل به شما داده بودم
به نجوا گفت:
ــ من که از شما پولي نگرفته ام … !
ــ من که بيخودي اينجا يادداشت نمي کنم!
ــ بسيار خوب … باشد.
ــ 41 منهاي 27 باقي مي ماند 14
اين بار هر دو چشم يوليا واسيلي يونا از اشک پر شد … قطره هاي درشت عرق ، بيني دراز و خوش ترکيبش را پوشاند. دخترک بينوا! با صدايي که مي لرزيد گفت:
ــ من فقط يک دفعه ــ آنهم از خانمتان ــ پول گرفتم … فقط همين … پول ديگري نگرفته ام
ــ راست مي گوييد ؟ … مي بينيد ؟ اين يکي را يادداشت نکرده بودم … پس 14 منهاي 3 ميشود 11 … بفرماييد اينهم 11 روبل طلبتان! اين 3 روبل ، اينهم دو اسکناس 3 روبلي ديگر … و اينهم دو اسکناس 1 روبلي … جمعاً 11 روبل … بفرماييد!
و پنج اسکناس سه روبلي و يک روبلي را به طرف او دراز کردم. اسکناسها را گرفت ، آنها را با انگشتهاي لرزانش در جيب پيراهن گذاشت و زير لب گفت:
ــ مرسي.
از جايم جهيدم و همانجا ، در اتاق ، مشغول قدم زدن شدم. سراسر وجودم از خشم و غضب ، پر شده بود . پرسيدم:
ــ « مرسي » بابت چه ؟!!
ــ بابت پول
ــ آخر من که سرتان کلاه گذاشتم! لعنت بر شيطان ، غارتتان کرده ام! علناً دزدي کرده ام! « مرسي! » چرا ؟!!
ــ پيش از اين ، هر جا کار کردم ، همين را هم از من مضايقه مي کردند.
ــ مضايقه مي کردند ؟ هيچ جاي تعجب نيست! ببينيد ، تا حالا با شما شوخي ميکردم ، قصد داشتم درس تلخي به شما بدهمهشتاد روبل طلبتان را ميدهم … همه اش توي آن پاکتي است که ملاحظه اش ميکنيد! اما حيف آدم نيست که اينقدر بي دست و پا باشد؟ چرا اعتراض نميکنيد؟ چرا سکوت ميکنيد؟ در دنياي ما چطور ممکن است انسان ، تلخ زباني بلد نباشد؟ چطور ممکن است اينقدر بي عرضه باشد؟!
به تلخي لبخند زد. در چهره اش خواندم: « آره ، ممکن است! »
بخاطر درس تلخي که به او داده بودم از او پوزش خواستم و به رغم حيرت فراوانش ، 80 روبل طلبش را پرداختم. با حجب و کمروئي ، تشکر کرد و از در بيرون رفت … به پشت سر او نگريستم و با خود فکر کردم: "در دنياي ما ، قوي بودن و زور گفتن ، چه سهل و ساده است!"




- اين متن اصلي داستان بود ، اما کلام آخر به هيچ وجه بهترين و کاملترين نتيجه گيري نبود .


چرا که در دنياي ما ، بي صدا بودن ، مظلوم واقع شدن و سکوت در برابر حرف زور و تن دادن به جبر و ظلم خيلي ساده تر از قوي بودن و زور گفتنه .


اين داستان ، ترانه "گوسفند" ( شاهکاري از کهکشان شاهکارهاي پينک فلويد ) از آلبوم بي مثال "حيوانات" رو در ذهنم تداعي ميکنه .


قسمتهايي از اين ترانه رو که با اين داستان هم ارتباط داره با ترجمه براتون مينويسم :



What do you get for pretending the danger not real ?


Meek and obedient you fallow the leader……


تو را چه سود از اينکه وانمود کني خطر جدي نيست ؟


رام و أرام و سر سپرده به فرمان به دنبال رهبر راه مي سپاري .....



- گروهي که زحمت تفکر رو هرگز به خودشون نميدهند ، تنها کاري که مي کنند ، رام و آرام ، سر سپردن است .



He maketh me to hang on looks in high places


He converteth me to lamp cutlets


For who, He hath great power ,and great hunger


مرا بر قناره هايي در مکانهايي بلند آويزان ميکند


مرا به کتلت گوشت گوسفند تبديل ميکند


براي آنکه او را تواني سترگ است و گرسنگي عظيم ....



- و در نهايت يک روز هم به همانطور رام و تابع ، رهبر را در راه کشتارگاه تبعيت ميکنند . تا تنها هنگام سرخ شدن و جلز و پلز کردن در ماهي تابه ، صدايي جز صداي"بع بع" ، ازشون شنيده بشه .و مطمئنا زير دندان مردان قوي و گرسنه طعم لذيذي خواهند داشت .




You better stay home


And do as you're told


Get out of the road if you want to grow old


بهتر است در خانه بماني


و همانگونه رفتار کني که به تو ميگويند


اگر مي خواهي عمر دراز داشته باشي از سر راه کنار برو



- در خانه ماندن ، بي صدا بودن و حرف شنو بودن ، از سر راه کنار رفتن و دنباله رو بودن ، راحت ترين راه براي عمر دراز داشتن است – اسير در اسارت فکري حقير - . براي اينان رها و آزاد زيستن ، راه خود را داشتن و فرياد کشيدن ، هيچ گاه مفهومي نخواهد داشت .



راستش از اين گروه حالم به هم ميخوره ...


اگر گرگ حس مقابله و مبارزه ، و سگ خشم را بر انگيزد


اما گوسفند صفت ، در منکه حسي جز انزجار و نفرت رو ايجاد نميکنه .



و افسوس ... در جنگل ما گوسفندان فراوانند ، فراوان تر از هر موجود ديگر ... آنقدر که درندگان هرگز گرسنه و چوپانان هرگز بي گله ، نخواهند ماند .



- حرف که زياده در اين مورد و مخصوصا در مورد جنبه هاي ديگه ي اين ترانه ، اما از اونجا که نه الان فرصتش هست و نه اينکه هر کسي حوصله خوندنش رو داره .


شاد و موفق باشيد


نوشته شده توسط نويد کمال فر در سه‏شنبه 5/10/1385 و ساعت 4:54 عصر
نظرات ديگران()
طراح قالب: رضا امين زاده** پارسي بلاگ پيشرفته ترين سيستم مديريت وبلاگ
بالا